برای دهه‌ها، سیاست خارجی ایالات متحده بر اساس اعتبار بنا شده بود: اعتقاد به این که واشنگتن به تعهدات خود پایبند خواهد بود و رفتار گذشته‌اش نشان‌دهنده‌ی عملکرد آینده‌اش است. ایالات متحده، به عنوان مثال، توانست شبکه‌ای بزرگ از متحدان را توسعه دهد زیرا شرکایش اعتماد داشتند که اگر مورد حمله قرار گیرند، واشنگتن از آن‌ها دفاع خواهد کرد. این کشور می‌توانست قراردادهای تجارت آزاد با کشورهای سراسر جهان امضا کند و توافق‌های صلح را مذاکره کند، زیرا به طور کلی به عنوان یک میانجی صادق شناخته می‌شد. این بدان معنا نیست که ایالات متحده هرگز شگفت‌زده نکرده یا هیچ‌گاه از وعده‌ای سر باز نزده باشد، اما در بیشتر تاریخ معاصر خود، بازیگری قابل اعتماد بوده است.

اما برخلاف هر رئیس‌جمهور ایالات متحده پیش از خود، دونالد ترامپ تمام تلاش‌ها برای قابل اعتماد و منسجم کردن واشنگتن را رها کرده است. پیشینیان او نیز گاهی تصمیماتی اتخاذ کرده بودند که اعتبار آمریکا را تضعیف می‌کرد، اما نبود ثبات ترامپ در سطحی کاملاً متفاوت است و به نظر می‌رسد بخشی از یک استراتژی عمدی باشد. او پیشنهادهایی ارائه می‌دهد و سپس عقب می‌نشیند، وعده پایان دادن به جنگ‌ها می‌دهد و سپس آن‌ها را گسترش می‌دهد، متحدان آمریکا را سرزنش می‌کند و دشمنانش را در آغوش می‌گیرد. تنها الگو در سیاست ترامپ، نبود هیچ الگویی است.

نظریه ترامپ

نظریه ترامپ ساده است. او معتقد است با نگه داشتن دوستان و دشمنان در حالت عدم تعادل، می‌تواند پیروزی‌های سریع کسب کند، مانند افزایش محدود بودجه دفاعی اروپا. ترامپ همچنین معتقد است که غیرقابل پیش‌بینی بودن، فضای مانور بیشتری در امور بین‌الملل به او می‌دهد، زیرا اطمینان حاصل می‌کند که متحدان و دشمنان همیشه در حال حدس زدن مسیر بعدی او هستند. در نهایت، او فکر می‌کند که می‌تواند با ظاهر شدن غیرقابل کنترل، حریفان را بترساند و از آن‌ها بازدارندگی ایجاد کند—ایده‌ای که دانشمندان علوم سیاسی آن را «نظریه دیوانه» می‌نامند. همان‌طور که ترامپ یک بار با افتخار گفت، رئیس‌جمهور چین، شی جین‌پینگ، هرگز ریسک محاصره تایوان را در دوران ریاست‌جمهوری او نخواهد پذیرفت، زیرا می‌داند «من واقعاً دیوانه‌ام».

همان‌طور که برخی تحلیلگران اشاره کرده‌اند، رویکرد ترامپ چند پیروزی موقت بین‌المللی به همراه داشته است. اما در بلندمدت، رویکرد او به سیاست جهانی احتمالاً کشور را تقویت نخواهد کرد. سایر کشورها برای مدتی واشنگتن را ستایش خواهند کرد، به امید اجتناب از تحریم‌های آمریکا، اما در نهایت دولت‌ها برای حفاظت از خود به سمت متحد شدن با دیگر کشورها حرکت خواهند کرد. بنابراین فهرست دشمنان آمریکا افزایش خواهد یافت و اتحادهایش تضعیف می‌شود. به عبارت دیگر، واشنگتن ممکن است هرچه بیشتر منزوی شود و هیچ مسیر روشنی برای بازسازی اعتبار خود نداشته باشد.

اعتبار و نام خوب

رئیس‌جمهورهای ایالات متحده همیشه استدلال کرده‌اند که برای حفظ قدرت آمریکا، تعهدات واشنگتن باید قابل اعتماد باشد. هری ترومن، به عنوان مثال، تصمیم گرفت در شبه‌جزیره کره مداخله کند تا گسترش شوروی را مهار کند. او بعدها توضیح داد: «به یاد دارم هر بار که دموکراسی‌ها در عمل شکست می‌خوردند، این باعث تشویق متجاوزان می‌شد که به پیشروی ادامه دهند.» لیندون جانسون جنگ ویتنام را عمدتاً به دلیل ترس از این که عقب‌نشینی نشان‌دهنده جدی نبودن واشنگتن در مهار کمونیسم باشد، تشدید کرد. جورج دبلیو بوش افزایش نیروها در عراق در سال ۲۰۰۷ را به این دلیل توجیه کرد که عقب‌نشینی اعتبار آمریکا را تضعیف می‌کرد؛ باراک اوباما نیز نیروهای آمریکا را در این کشور برای دلایل مشابه حفظ کرد. وقتی اوباما در اجرای «خط قرمز» خود علیه استفاده از سلاح‌های شیمیایی در سوریه تردید کرد، توسط منتقدانش سرزنش شد، زیرا این کار باعث جسارت دشمنان آمریکا شد. (او بعدها به یک خبرنگار گفت: «ریختن بمب روی کسی فقط برای اثبات این که حاضر هستید روی کسی بمب بریزید، بدترین دلیل برای استفاده از زور است.») پس از خروج ناموفق از افغانستان، جو بایدن نیز به دلیل تضعیف اعتبار واشنگتن در قابلیت اطمینان، اراده و شایستگی مورد انتقاد قرار گرفت.

تأثیر واقعی تصمیمات این رهبران بر اعتبار آمریکا نامشخص است. رابطه علت و معلولی بین تصمیمات یک کشور و نحوه ادراک آن تصمیمات پیچیده و مبهم است. داریل پرس، دانشمند علوم سیاسی در دارتموث، استدلال کرده که کشورها برای سنجش اراده، بیشتر به منافع و توانایی‌های فعلی نگاه می‌کنند تا رفتار گذشته. سایر محققان، از جمله رزآن مک‌مانوس، نشان داده‌اند که شهرت رهبران برای داشتن اراده تنها تحت شرایط خاصی در بحران‌ها اهمیت دارد. تحقیقات من با همکاری الکس وایزیگر نشان می‌دهد کشورهایی که در گذشته عقب‌نشینی کرده‌اند، دو برابر بیشتر احتمال دارد در آینده به چالش کشیده شوند. تحقیقات دیگر من نشان می‌دهد که اعتبار تا حد زیادی توسط برداشت‌ها از ثبات و شهرت برای داشتن اراده، که در طول زمان ساخته شده، شکل می‌گیرد، همان‌قدر که توسط سیگنال‌های پرهزینه‌ای که رهبران سعی می‌کنند ارسال کنند و نحوه دریافت آن توسط دشمنان اهمیت دارد. به عبارت دیگر، رهبران هنگام برآورد نیت‌ها به تعاملات گذشته با دشمنان توجه می‌کنند، همان‌قدر که به اقدامات فعلی آن‌ها در یک بحران خاص توجه دارند.

اما وقتی به ترامپ می‌رسیم، این یافته‌ها تقریباً بی‌اهمیت می‌شوند. هر آنچه پژوهش‌ها می‌گویند برای ایجاد اعتبار لازم است، ترامپ برعکس آن عمل می‌کند. او به‌صراحت معتبرترین تضمین‌های دفاعی آمریکا—تعهد ماده ۵ ناتو به دفاع جمعی—را زیر سؤال برده و اعلام کرده که اگر متحدان «پرداخت نکنند»، نمی‌توانند انتظار حفاظت داشته باشند. او آمریکا را از توافق‌های چندجانبه مانند توافق اقلیمی پاریس و توافق هسته‌ای ایران خارج کرد، بدون توجه به هزینه‌های اعتبار. حتی توافق تجارت ایالات متحده-مکزیک-کانادا، که در دوره اول خود مذاکره و امضا کرده بود، نقض کرد. او همچنین بین انتقاد و تمجید از ولادیمیر پوتین—یکی از مصمم‌ترین دشمنان واشنگتن—رفت و برگشت داشته است، بدون هیچ محرک مشخصی. دیدار اخیر او با پوتین در آلاسکا نمونه‌ای بود؛ این دیدار با عجله برگزار شد تا اعتبار ترامپ به عنوان مذاکره‌کننده بهبود یابد، اما هیچ دستاورد ملموسی از طرف روسی دریافت نکرد. بیشتر ناظران می‌گویند رئیس‌جمهور آمریکا بازی خورده است.

ترامپ ممکن است از تأثیر رفتار خود بر اعتبار آمریکا آگاه باشد، یا پیامدها از درک او فراتر باشد. اما به هر حال، هزینه‌های شهرت برای ثبات و قابلیت اعتماد به وضوح بر تصمیمات او تأثیر نمی‌گذارد. رئیس‌جمهور نمی‌خواهد معتبر باشد، بلکه می‌خواهد برتری روانی به دست آورد تا پیروزی‌های سریع کسب کند. اگر این امر مستلزم نادیده گرفتن تعهدات دیرینه آمریکا باشد، مشکلی ندارد. او می‌خواهد حداکثر انعطاف‌پذیری داشته باشد: توانایی انجام هر کاری هر زمان که بخواهد، برای رسیدن به اهدافش.

عامل هرج و مرج

غیرقابل پیش‌بینی بودن ترامپ کاملاً عمدی است. او از آشوب لذت می‌برد و می‌داند رفتار تهدیدآمیزش به دستیابی به اهدافی مانند قراردادهای تجاری کمک می‌کند. «باید غیرقابل پیش‌بینی باشیم»، ترامپ هنگام نامزد شدن در سال ۲۰۱۶ گفت. «نمی‌خواهم آن‌ها بدانند چه فکری می‌کنم.»

اما این بدان معنا نیست که رفتار رئیس‌جمهور همیشه به یک استراتژی وابسته است. در عوض، اغلب نتیجه نوسانات خلق و خوی است—نسخه‌ای از آنچه تاد هال، پژوهشگر، «دیپلماسی احساسی» می‌نامد. ترس، خشم، ناامیدی و انتقام اکنون محرک‌های رایج سیاست‌گذاری آمریکا هستند. این واقعیتی است که بسیاری از کشورها به سختی تجربه کرده‌اند.

به عنوان مثال، در دوره اول، ترامپ از نخست‌وزیر کانادا، جاستین ترودو، تمجید کرد و با او توافق تجاری امضا کرد. در دوره دوم، او کشور را به دلیل ناکافی بودن اقدامات برای محدود کردن جریان فنتانیل و دیگر مواد مخدر سرزنش کرد و سپس تعرفه‌های گسترده‌ای اعمال نمود. به طور مشابه، در دوره اول، ترامپ رابطه گرم خود با نخست‌وزیر هند، نارندرا مودی، را تحسین کرد، اما بعد از آن که واشنگتن به توقف درگیری ماه مه پاکستان کمک نکرد، علیه دهلی نو موضع گرفت. رابطه رئیس‌جمهور اوکراین، ولودیمیر زلنسکی، با ترامپ نیز به ظاهر مسیر معکوس داشت. ابتدا زلنسکی با تصحیح ترامپ در جلسه کاخ سفید، ترامپ را خشمگین کرد و باعث تعلیق موقت کمک به کیف شد، اما بعد از آن رابطه دوستانه برقرار شد و ترامپ ماه گذشته اعلام کرد که از تلاش اوکراین برای بازپس‌گیری تمام سرزمین‌های خود از روسیه حمایت می‌کند—چیزی که پیش‌تر آن را غیرممکن اعلام کرده بود.

برای رهبران خارجی، همراه شدن با تغییرات خلق و خوی ترامپ تقریباً غیرممکن است. اما آن‌ها چند استراتژی مختلف دارند تا تلاش کنند رئیس‌جمهور را راضی کنند یا حداقل آسیب‌ها را محدود سازند.

اولین روش تملق است—تقویت تصویر بزرگ‌منشی ترامپ. این تکنیک در بین نزدیک‌ترین شرکای واشنگتن بسیار محبوب است. به عنوان مثال، پس از دیدار اوت ماه در کاخ سفید، دبیرکل ناتو، مارک روت، ترامپ را «صلح‌طلب عمل‌گرایانه» خواند، احتمالاً در تلاش برای جلوگیری از ترک ائتلاف توسط رئیس‌جمهور. نخست‌وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، نیز «رهبری قاطع» ترامپ را تحسین کرد و موفق شد او را به مشارکت در حملات هوایی اسرائیل علیه ایران ترغیب کند. حتی کشورهای بی‌طرف نیز برای جلب توجه به خودخواهی ترامپ تلاش کردند. به عنوان مثال، رئیس ارتش پاکستان، آسم منیر، ترامپ را برای جایزه نوبل معرفی کرد تا ایالات متحده را از هند جدا کند.

اما تملق به سرعت ارزش خود را از دست می‌دهد زیرا رهبران بیشتری آن را به کار می‌گیرند. اگر همه کشورها ترامپ را تملق کنند، هیچ‌یک از آن‌ها مزیت کسب نمی‌کنند. و برای کشورهایی که از زورگویی خشمگین شده‌اند، تمجید ترامپ گاهی غیرقابل تحمل است. بنابراین برخی دولت‌ها رویکرد مخالف—مواجهه—را اتخاذ کرده‌اند. به عنوان مثال، رئیس‌جمهور برزیل، لوئیز ایناسیو لولا دا سیلوا، با تعرفه‌های سنگین ترامپ و تحریم قضات کشورش به دلیل محکومیت رئیس‌جمهور سابق، واکنشی مقاومت‌آمیز نشان داد. مودی نیز رویکردی تهاجمی نسبت به ترامپ اتخاذ کرده است. اگرچه این اقدامات می‌تواند محبوبیت رهبران را در داخل افزایش دهد، اما به ندرت باعث عقب‌نشینی ترامپ می‌شود و در نتیجه می‌تواند واکنش داخلی به همراه داشته باشد.

رویکرد میانی بین تملق و مواجهه وجود دارد: هجینگ (موازنه). این رویکرد شامل انعطاف‌پذیری و نزدیکی به چند قدرت بزرگ، از جمله برخی دشمنان آمریکا است. به عنوان مثال، بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین پس از انتخاب ترامپ، بیش‌تر با آسیا و اروپا تجارت و همکاری می‌کنند و در عین حال با واشنگتن همکاری دارند. کشورهای خلیج فارس ترامپ را تملق می‌کنند، اما همزمان روابط خود با چین را تقویت می‌کنند. رئیس‌جمهور فرانسه، امانوئل ماکرون، اروپا را تشویق کرده که مسیر «استقلال استراتژیک» را دنبال کند و کشور و قاره خود را از وابستگی به چین و آمریکا دور کند.

این رویکردها لزوماً متضاد نیستند. بسیاری از کشورهای جهان که از نوسانات ترامپ مطمئن نیستند، روزی او را تملق می‌کنند، روز دیگر مواجهه می‌کنند و روز بعد هجینگ می‌کنند. اما در نهایت، هیچ‌یک از این تاکتیک‌ها بیش از موفقیت موقت به دست نیاورده‌اند. ترامپ همچنان رویکرد خود را تقریباً دقیقه به دقیقه بسته به حال و هوای خود تغییر می‌دهد.

به چه قیمتی؟

به نفع خود، ترامپ با غیرقابل پیش‌بینی بودن، برخی دستاوردهای واقعی کسب کرده است. به عنوان مثال، بمباران ایران که برنامه هسته‌ای این کشور را عقب انداخت. وقتی از او پرسیده شد آیا پس از آغاز بمباران اسرائیل، ایران را هدف قرار خواهد داد، عمداً پاسخ مبهم داد: «ممکن است، ممکن است نه. یعنی هیچ‌کس نمی‌داند من چه کاری انجام خواهم داد.» نتیجه، ایجاد عدم اطمینان در اسرائیل و ایران درباره نحوه موضع‌گیری بود. تصمیم نهایی او برای مداخله نظامی ناشی از تمایلش برای از بین بردن برداشت ضعف و عقب‌نشینی و نیز تمایل به دیده شدن به عنوان برنده بود. با نشان دادن تمایل خود به تغییر سریع و رویگرداندن از دیگران، ترامپ ممکن است بازدارندگی آمریکا را تقویت کرده باشد.

مدیریت بودجه‌های دفاعی متحدان نیز می‌تواند پیروزی تلقی شود. برای دهه‌ها، رهبران آمریکا تلاش کرده‌اند که سایر اعضای ناتو بودجه نظامی خود را افزایش دهند اما هرگز ماده ۵ را به چالش نکشیدند. بنابراین کشورهای اروپایی فشار چندانی برای عمل کردن احساس نمی‌کردند. با ایجاد شک و تردید درباره دفاع جمعی، ترامپ توانست حس فوریت ایجاد کند و در اجلاس ۲۰۲۵ لاهه، متحدان اروپایی متعهد شدند بودجه دفاعی خود را به پنج درصد تولید ناخالص داخلی افزایش دهند. منازعه تعرفه‌ای آمریکا-اروپا نیز سناریوی مشابهی داشت. تحت تهدید افزایش تعرفه‌ها، بروکسل امتیازات تجاری به واشنگتن داد که قبلاً غیرقابل تصور بود، از جمله توافق برای خرید ۷۵۰ میلیارد دلار انرژی آمریکا. در پاسخ، ترامپ پیروزی خود را اعلام کرد. رئیس کمیسیون اروپا، اورسولا فون در لاین، نیز «رهبری قاطع» او را تحسین کرد.

اما مشخص نیست این پیروزی‌ها تا چه حد پایدار خواهند بود. به عنوان مثال، ترامپ ممکن است بودجه دفاعی بیشتری از اروپا کسب کرده باشد، اما به قیمت تضعیف ناتو. حتی اگر اعضای ناتو بیشتر برای امنیت خود هزینه کنند، قدرت ائتلاف عمدتاً بر پایه تضمین‌های دفاع جمعی است، که ترامپ اکنون آن را تضعیف کرده است. تعرفه‌های ترامپ بر اروپا نیز داستان مشابهی دارد: واشنگتن ممکن است امتیازات اقتصادی خود را گرفته باشد، اما اروپا اکنون استقلال اقتصادی و سیاسی بیشتری پیدا کرده است. در نتیجه، ایالات متحده به زودی نفوذ کمتری بر قاره خواهد داشت. در واقع، نفوذش بر کل جهان کاهش خواهد یافت. با کاهش اعتبار آمریکا، احتمالاً مذاکرات و تسهیل توافق‌های صلح سخت‌تر خواهد شد و سیستم بین‌الملل بی‌ثبات‌تر خواهد شد.

بسیاری از سیاستمداران آمریکایی، از جمله برخی جمهوری‌خواهان، درباره پیامدهای بلندمدت تصمیمات بی‌ثبات ترامپ هشدار داده‌اند. حتی اگر جانشین او رئیس‌جمهوری نزدیک به او باشد، رئیس‌جمهور بعدی ممکن است سعی کند رفتار پیش‌بینی‌پذیرتری داشته باشد. اما بازسازی اعتبار آمریکا آسان نخواهد بود. اعتبار یک کشور فراتر از رهبر فعلی است: وقتی ترامپ بارها وعده‌ها را می‌شکند یا ناگهان مسیر خود را تغییر می‌دهد، شک و تردید نه تنها درباره او بلکه درباره قابلیت اعتماد نهادهای آمریکایی عمیق‌تر می‌شود. و هنگامی که اعتبار از دست برود، بازسازی آن دشوار است.

رئیس‌جمهور بعدی، هر رویکردی که داشته باشد، با متحدانی روبرو خواهد شد که هم تملق می‌کنند و هم هجینگ، دشمنانی که آزمون و انتظار می‌گذارند و سیستمی که در آن کلام آمریکا کمتر از گذشته وزن دارد. به عبارت دیگر، واشنگتن دوستان کمتری خواهد داشت. برای بسیاری از شرکای آمریکا، هجینگ به یک ضرورت تبدیل خواهد شد زیرا تملق اثر خود را از دست می‌دهد و مواجهه مستقیم پرهزینه می‌شود. در همین حال، واشنگتن ممکن است دشمنان جدیدی پیدا کند، زیرا کشورهایی که توسط ترامپ رد شده‌اند، به دنبال همکاری دفاعی با رقبای آمریکا خواهند بود. بازدارندگی پرهزینه‌تر خواهد شد و مقامات آمریکایی با تعداد بیشتری از تهدیدات روبرو خواهند شد. واشنگتن نیز مجبور خواهد شد هزینه بیشتری صرف کند تا متحدانی که هنوز دارد را مطمئن سازد.

ایالات متحده ممکن است حتی بدون ترامپ نیز متحدان نزدیک کمتری داشته باشد، زیرا نظام بین‌الملل به طور فزاینده‌ای چندقطبی می‌شود. اما غیرقابل پیش‌بینی بودن رئیس‌جمهور فعلی احتمالاً این روند را تسریع می‌کند. ترامپ ممکن است دفتر خود را ترک کند و معتقد باشد که غیرقابل پیش‌بینی بودنش واشنگتن را قدرتمندتر کرده و آمریکایی‌ها از ساختارهای قدرت و توافقات تراکنشی حاصل سود برده‌اند. او ممکن است فکر کند که با رد نیاز به اعتبار، ایالات متحده را از محدودیت‌هایی که دست پیشینیان را بسته بود آزاد کرده است. اما تاریخ احتمالاً خلاف این را نشان خواهد داد: ترامپ اعتبار را با بی‌ثباتی جایگزین کرد و ایالات متحده‌ای کمتر مورد اعتماد باقی گذاشت.

لینک اصل مقاله

مطلب قبلیمعامله‌ی غزه آن‌قدری بزرگ نیست که شکسته نشه
مطلب بعدیآمریکا و چین می‌توانند یک رابطه عادی داشته باشند