در چرخه های مکرر رویارویی و تنش زدایی که روابط ایالات متحده و چین را تعریف می کند، یک پارادوکس ظاهر شده است. روابط اقتصادی بین دو کشور پرتنش‌تر از همیشه است: در اوایل اکتبر، برای دومین بار در شش ماه گذشته، ایالات متحده و چین جنگ تجاری را آغاز کردند و محدودیت‌های صادراتی را اعمال کردند و تهدید کردند که تعرفه‌ها را به سطوحی که قبلا تصور نمی‌شد افزایش دهند. با این حال، روابط ایالات متحده و چین نیز به طور فزاینده ای انعطاف پذیر به نظر می رسد. اگرچه رهبران واشنگتن و پکن ظاهراً شانه های خود را به دلیل جدا شدن سریع دو اقتصاد بزرگ جهان بالا انداخته اند، اولین دوره تشدید تجارت در آوریل و مه جای خود را به دوره ای از آرامش نسبی داد.

در طول ده ماه گذشته و حتی در طول دو سال پایانی دولت بایدن، روابط ایالات متحده و چین نشانه هایی از تعادل مجدد را نشان داده است. هر بار که بحرانی پیش آمده است، مانند زمانی که یک بالن بدون سرنشین چینی در ارتفاع بالا در سال ۲۰۲۳ وارد حریم هوایی آمریکا شد، رهبران ایالات متحده و چین تلاش کرده‌اند تا روابط خود را به سرعت تثبیت کنند، که نشان می‌دهد دو اقتصاد بزرگ جهان هنوز نیاز ساختاری به یک رابطه کاملاً پایدار دارند. این روندهای متناقض نشان می‌دهد که رابطه ایالات متحده و چین ممکن است در نقطه عطفی باشد. نه واشنگتن و نه پکن هیچ توهمی ندارند که دو کشور بتوانند به دوران قبل از ۲۰۱۷ بازگردند، دورانی که در آن وابستگی متقابل و تعامل، به جای جدایی و رقابت استراتژیک، از ویژگی‌های تعیین‌کننده آن بود. اما اختلافات اقتصادی کوتاه‌مدت و مانور تاکتیکی برای معاملات بالقوه نباید این احتمال را که ایالات متحده و چین می‌توانند از دوران رقابت خصمانه فراتر رفته و به سمت یک رابطه عادی‌تر حرکت کنند، مبهم کند – رابطه‌ای که در آن بتوانند در حالت تعاملات سرد اما نه خصمانه، همزیستی مسالمت‌آمیز داشته باشند. دیدار دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده، و شی جین پینگ، رهبر چین، این هفته در کره جنوبی، فرصتی محدود اما مهم برای ایالات متحده و چین برای ورود به مرحله جدیدی از روابط دوجانبه است. آمریکا در مقابل جهان احتمال یک نقطه عطف تا حدودی ناشی از تغییرات در سیاست خارجی ایالات متحده است. از دیدگاه پکن، دوره اول ریاست جمهوری ترامپ آغاز دوره‌ای از رقابت استراتژیک بود که در آن ایالات متحده، با نگاه به چین به عنوان جدی‌ترین دشمن و رقیب خود، در درجه اول به دنبال مهار یا کند کردن رشد اقتصادی و فناوری چین بود. به عبارت دیگر، این دوره، ایالات متحده در مقابل چین بود.

در دوران ریاست جمهوری جو بایدن، واشنگتن همان اهداف را حفظ کرد اما سعی داشت این کار را با هماهنگی متحدان خود – غرب در مقابل چین – انجام دهد. برای استراتژیست‌ها و سیاست‌گذاران در چین، هم ترامپ و هم بایدن معتقد بودند که منافع آمریکا و چین اساساً در تضاد است و بنابراین تنها گزینه، رقابت سرسختانه‌ای است که جایی برای سازش باقی نمی‌گذارد. اگرچه ترامپ در دوره دوم خود به فشار بر چین ادامه داده است، اما سیاست خارجی ایالات متحده تغییر کرده است. ترامپ روابط اقتصادی و امنیتی ایالات متحده با کل جهان را دوباره تنظیم کرده است. به عنوان مثال، تعرفه‌های به اصطلاح روز آزادی او در ماه آوریل، بیش از ۱۰۰ کشور، از جمله بسیاری از متحدان ایالات متحده را هدف قرار داد. دولت ترامپ بارها شرکای دیرینه ایالات متحده در اروپا را تحت فشار قرار داده است تا برای امنیت خود هزینه بیشتری بپردازند، حتی به قیمت تیرگی روابط. رویکرد ترامپ دیگر نمی‌تواند به عنوان ایالات متحده یا متحدانش در مقابل چین توصیف شود، بلکه می‌توان آن را ایالات متحده در مقابل بقیه جهان دانست. در دوره‌های گذشته، ایالات متحده و چین راه‌هایی برای ایجاد پایه‌ای یافتند که دو کشور بتوانند علیرغم اختلافاتشان با هم همکاری کنند. در دهه 1970 و اوایل دهه 1980، آنها برای مقابله با اتحاد جماهیر شوروی با هم همکاری کردند. پس از فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد، پکن و واشنگتن ادغام اقتصادی را ترویج کردند و در دستاوردهای جهانی شدن سهیم شدند. با این حال، در دهه گذشته، با رویگردانی کشورها از جهانی شدن، زمینه‌های همکاری بین ایالات متحده و چین از بین رفته است. اما با رد کامل‌تر کلیت مدل قدیمی جهانی شدن – و تغییر جهت استراتژی سیاست خارجی خود به دور از هدف قرار دادن فقط چین – دولت ترامپ فرصتی برای ایجاد مبنای جدیدی برای بهبود روابط ایجاد کرده است. پس از جهانی شدن اگرچه استراتژیست‌ها و سیاست‌گذاران در واشنگتن و پکن تمایل دارند وخامت روابط ایالات متحده و چین را به سیاست‌های خصمانه طرف مقابل نسبت دهند، اما توضیح جایگزین این است که مدل قدیمی جهانی شدن ناپایدار شده است. افزایش اصطکاک، علاوه بر رهبران فردی، تابع تغییرات ساختاری نیز هست. چین در دوران پس از جنگ سردِ بین‌الملل‌گرایی لیبرال به رهبری ایالات متحده، به طرز چشمگیری ظهور کرد. اما با تکیه بر یک مدل سیاسی و اقتصادی متمایز از لیبرالیسم غربی، ظهور چین عملاً لیبرالیسم را به چالش کشید.

نظم را به نقطه شکست خود رساند. ایالات متحده نیز از یک جهان لیبرال و تک قطبی سود زیادی برد، اما نتوانست به آشفتگی‌ای که جهانی شدن برای اقتصاد و جامعه خود به ارمغان آورد، رسیدگی کند و این منجر به واکنش شدید داخلی شد. ایالات متحده اکنون در حال برچیدن سیستمی است که خود ساخته و رهبری کرده است. بسیاری از دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان به طور یکسان به بین‌المللی‌گرایی لیبرال پشت کرده‌اند و در عوض سیاست صنعتی و ملی‌گرایی اقتصادی را پذیرفته‌اند. نه ایالات متحده و نه چین اکنون کارایی اقتصادی را به عنوان توجیهی برای وابستگی به سیستم‌های مالی، کالاهای حیاتی و فناوری‌های پیشرفته طرف مقابل نمی‌پذیرند. کشورها نمی‌توانند این فرآیند جهانی شدن زدایی را متوقف کنند. آنها فقط می‌توانند با آن سازگار شوند. اعتماد به نفس فزاینده چین ممکن است این کار را آسان‌تر کند. در سال‌های اخیر، ایالات متحده از طریق کنترل صادرات بر صنایعی مانند نیمه‌رساناها، محدودیت‌های قابل توجهی بر توسعه چین اعمال کرده است. با این حال، چین همچنان به دستیابی به پیشرفت‌های تکنولوژیکی ادامه داده است. نرخ رشد چین کند شده است، اما اقتصاد همچنان در حال گسترش است. و پکن اکنون راه‌هایی برای فشار بر واشنگتن پیدا کرده است، به ویژه با کنترل عرضه آهنرباهای خاکی کمیاب که بسیاری از صنایع ایالات متحده به آن متکی هستند.

یک چینِ مطمئن می‌تواند بیشتر بر اجرای سیاست‌های اقتصادی صحیح در داخل کشور تمرکز کند و کمتر بر این موضوع تمرکز کند که چگونه فشار ایالات متحده ممکن است مانع اهدافش شود. با انجام این کار، چین به توسعه خود ادامه خواهد داد و حتی ممکن است جایگاه جهانی خود را نسبت به ایالات متحده بهبود بخشد. در این زمینه، سیاست‌گذاران و استراتژیست‌ها در چین و ایالات متحده فرصت نادری برای تعدیل نگرش‌های خود نسبت به یکدیگر دارند. پکن می‌تواند در مورد اینکه آیا ایالات متحده قصد جلوگیری از ظهور چین را دارد یا خیر، تجدید نظر کند. واشنگتن می‌تواند این برداشت غالب را که چین به دنبال سرنگونی رهبری جهانی ایالات متحده است، دوباره ارزیابی کند. تغییر در روایت‌ها به عبور از خصومتی که مانع از همکاری سازنده‌تر دو طرف شده است، کمک خواهد کرد. یک اقدام برای ایجاد توازن مجدد ایالات متحده و چین مجبور نیستند دوست باشند، اما باید از دشمنی اجتناب کنند. نوع جدیدی از رابطه مستلزم ایجاد توازن مجدد در نحوه وابستگی دو کشور به یکدیگر است. برای دهه‌ها، روابط اقتصادی آنها نامتقارن بود: چین برای تأمین بودجه رشد خود و ارائه دانش فنی مورد نیاز برای توسعه اقتصاد خود، به سیستم‌های پولی و مالی ایالات متحده و همچنین فناوری پیشرفته آن متکی بود. ایالات متحده، به نوبه خود، برای تولید کالاهای کم‌هزینه برای مصرف، به تولیدات چینی وابسته بود. رقابت شدید دهه گذشته، آن الگوی قدیمی را در هم شکسته است. دولت ترامپ روشن کرده است که ایالات متحده دیگر کسری تجاری عظیم با چین را نخواهد پذیرفت و رهبران چین نیز نگرانی خود را در مورد وابستگی به ابزارهای مالی و فناوری ایالات متحده ابراز کرده‌اند. حتی قبل از جنگ تجاری که در سال ۲۰۱۸ آغاز شد، دو کشور از قبل شروع به جداسازی برخی از بخش‌های اقتصاد خود کرده بودند.

در رابطه‌ای که با ثبات متعادل مشخص می‌شود، رقابت بین ایالات متحده و چین ادامه خواهد یافت. اما هر دو کشور باید شدت رقابت را تنظیم کنند و خطوط واضح‌تری را برای مشخص کردن محل تعامل اقتصادها و جوامع خود و محل استقلال آنها ایجاد کنند. به عنوان مثال، سرمایه‌گذاری گسترده چین در ایالات متحده در زمینه خودروهای برقی و باتری‌ها، هر دو کشور را در تولید، فناوری و امور مالی به طور مساوی به یکدیگر وابسته می‌کند. اما سرمایه‌گذاری باید به بخش‌های خاصی محدود شود که هر دو کشور موافق باشند که همکاری در آنها برای هر دو طرف سودمند است. این نوع وابستگی متقابل، پایدارتر – و احتمالاً پایدارتر – از نوعی است که در آن ایالات متحده ورودی‌های با ارزش بالا را فراهم می‌کند و چین خروجی‌های کم‌ارزش تولید می‌کند. هر دو طرف به احتمال زیاد احساس می‌کنند که از رابطه اقتصادی سود می‌برند و به دنبال حفظ تعادل هستند. شرایط برای یک نقطه عطف در روابط ایالات متحده و چین مهیا است. دو کشور همچنین باید روابط ژئوپلیتیکی خود را در هند و اقیانوس آرام دوباره تنظیم کنند. ارتش ایالات متحده به طور معمول ماموریت‌های شناسایی و عملیات آزادی ناوبری را در نزدیکی خط ساحلی چین انجام می‌دهد و بر حق قانونی خود برای انجام این کار و لزوم اطمینان دادن به متحدان منطقه‌ای خود در مورد تعهدات امنیتی خود اصرار دارد. اما این اقدامات خطر ایجاد یک درگیری خطرناک بین دو قدرت بزرگ نظامی جهان را به همراه دارد. ایالات متحده می‌تواند با کاهش دفعات این اقدامات تحریک‌آمیز سیاسی، تنش‌های منطقه‌ای را کاهش دهد. در عوض، ایالات متحده می‌تواند از ابزارهای تکنولوژیکی دیگری مانند ماهواره‌ها برای جمع‌آوری اطلاعات نظامی استفاده کند که خطر رویارویی نظامی را کاهش می‌دهد و در عین حال به آن اجازه می‌دهد تا به تعهدات امنیتی خود پایبند باشد. رهبران ایالات متحده و چین همچنین می‌توانند تنش‌ها پیرامون تایوان را کاهش دهند. دولت ترامپ می‌تواند با مخالفت رسمی با استقلال تایوان، پکن را از موضع خود در مورد آینده این جزیره مطمئن کند. در پاسخ، پکن می‌تواند تعداد مانورهای نظامی را کاهش دهد و افزایش تبادلات بین تنگه‌ای.

اگر رهبران پکن معتقدند که امیدی برای اتحاد مجدد مسالمت‌آمیز وجود دارد، ضرورت کمتری برای استفاده از نیروی نظامی برای حل مسئله وضعیت تایوان وجود دارد. این ترتیب با دیدگاه جهانی ترامپ مبنی بر تلاش برای میانجیگری صلح در مناطقی که درگیری طولانی‌مدت داشته‌اند، همسو است. از دهه 1990 تا امسال، ایالات متحده یک دیدگاه جهانی را در اولویت قرار داده بود، در حالی که چین بر ملت‌سازی تمرکز داشت. اکنون، برای اولین بار در دهه‌ها، رابطه ایالات متحده و چین شامل دو قدرت ملی‌گرا می‌شود. فراخوان ترامپ برای «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم» و دیدگاه شی جین‌پینگ در مورد «جوان‌سازی بزرگ ملت چین» هر دو اهداف ملی‌گرایانه هستند. چنین دیدگاه‌های ملی‌گرایانه‌ای لزوماً در تضاد نیستند. در عوض، ایالات متحده و چین می‌توانند از جوان‌سازی یکدیگر حمایت کنند، یا حداقل از مانع شدن در پیشرفت دیگری به سوی آن هدف خودداری کنند. رویکرد «اول آمریکا»ی ترامپ نشان می‌دهد که این امر امکان‌پذیر است: وقتی ایالات متحده در سیاست خارجی خود بر خود تمرکز می‌کند، اغلب نسبت به چین خویشتن‌دارتر است، همانطور که در دریای چین جنوبی در سال اول دوره دوم ریاست جمهوری ترامپ شاهد آن بودیم. نه ایالات متحده و نه چین نمی‌توانند اقتصاد یکدیگر را به طور کامل مهار کنند، اما هر طرف ابزارهای اقتصادی دارد که در صورت ادامه رقابت خصمانه بدون کنترل، می‌تواند آسیب واقعی وارد کند. با رفتن ترامپ و شی به پای میز مذاکره، شرایط برای یک نقطه عطف در روابط ایالات متحده و چین که می‌تواند مسیری را به سوی یک رابطه پایدارتر و مؤثرتر ایجاد کند، فراهم شده است. چنین اصلاح مسیری به هیچ وجه تضمین شده نیست. اما این یک هدف ممکن و ارزشمند است.

لینک اصل مقاله

مطلب قبلیبهای غیر قابل پیش بینی بودن ایالات متحده آمریکا در صحنه‌ی بین المللی
مطلب بعدیترامپ دربرابر ممدانی؛ نبردی تازه میان واشنگتن و نیویورک